ثبت نام

جوک چاپ

یه بابایی داشته بالاي يك ساختمون پنجاه طبقه كار مي‌كرده. يهو يكي از اوون پايين داد ميزنه: هوي غضنفر, خونتون آتيش گرفته،‌ زن و بچت هم سوختن،‌ مردن!

طرف پیش خودش ميگه: ديگه اين زندگي براي من معني نداره. خودشو از اوون بالا پرت ميكنه پايين. همينجور كه داشته مي افتاده،‌ يهو به خودش ميگه: اااه.. من كه بچه ندارم! دوباره يخورده ميره، يهو ميگه: اااه.. من كه زن ندارم! ميرسه نزديكاي زمين،‌ميگه: اااه..! من كه غضنفر نيستم!


تبلیغات

آخرین بروز رسانی در جمعه, 07 مرداد 1390 ساعت 22:43
 

حکایات خواندنی




کلیه حقوق مادی و معنوی سایت پایگاه اینترنتی تیک متعلق به پدید آورندگان آن می باشد و هرگونه کپی برداری از آن پیگرد قانونی دارد.     طراحی سایت : سرورنگار

code security | suara benteng | hosting | it support | unpam | uzanc | hosting gratis | it konsultan |