شعر با موضوع بهار و نوروز
ثبت نام

شعر با موضوع بهار و نوروز چاپ

حیكم عمر خیام نیشابوری

بر چهره گل، نسیم نوروز خوش است

در طرف چمن، روی دل افروز خوش است

از دی كه گذشت هر چه گوئی خوش نیست

خوش باش و ز دی مگو كه امروز خوش است

***

با دلبركی تازه تر از خرمن گل

از دست مده جام می و دامن گل

زان پیشترك كه گردد از باد اجل

پیراهن عمر ما چو پیراهن گل

 

سعدی

برخیز كه می رود زمستان

بگشای در سرای بستان

نارنج و بنفشه بر طبق نه

منقل بگذار در شبستان

وین پرده بگوی تا به یك بار

زحمت ببرد زپیش ایوان

آواز دهل نهان نماند

در زیر گلیم عشق پنهان

بر خیز كه باد صبح نوروز

در باغچه می كند گل افشان

خاموشی بلبلان مشتاق

در موسم گل ندارد امكان

 

مولانای بلخی:

اندر دل من مها دل‌افروز تویی

یاران هستند و لیک دلسوز تویی

شادند جهانیان به نوروز و به عید

عید من و نوروز من امروز تویی

 

حافظ شیرازی:

ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی

 

سنایی غزنوی:

با تابش زلف و رخت ای ماه دلفروز

از شام تو قدر آید وز صبح تو نوروز

از جنبش موی تو برآید دو گل از مشک 

وز تابش روی تو برآید دو شب از روز 

  

 

خواجوی کرمانی:

 

خیمة نوروز بر صحرا زدند 

چارطاق لعل بر خضرا زدند 

لاله را بنگر که گویی عرشیان 

کرسی از یاقوت برمینا زدند 

  

 

ملک الشعرا بهار:

 

رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود 

درود باد بر این موکب خجسته، درود 

به هرکه درنگری، شادیی پزد در دل 

به هرچه برگذری، اندُهی کند بدرود 

  

 

فروغی بسطامی:

 

عید آمد و مرغان رة گلزار گرفتند 

وز شاخة گل داد دل زار گرفتند 

نوروز همایون شد و روز می گلگون 

پیمانه‌کشان ساغر سرشار گرفتند 

  

 

منوچهری دامغانی:

 

نوروز، روزگار نشاطست و ایمنی 

پوشیده ابر، دشت به دیبای ارمنی 

از بامداد تا به شبانگاه می خوری 

وز شامگاه تا به سحرگاه گل چینی 

  

 

سعدی شیرازی:

 

برآمد باد صبح و بوی نوروز 

به کام دوستان و بخت پیروز 

مبارک بادت این سال و همه سال 

همایون بادت این روز و همه روز 

  

 

عبید زاکانی:

 

چو صبح رایت خورشید آشکار کند 

ز مهر قبلة افلاک زرنگار کند 

رسید موسم نوروز و گاه آن آمد 

که دل هوای گلستان و لاله‌زار کند 

  

 

نظامی گنجوی:

 

بهاری داری ازوی بر خور امروز 

که هر فصلی نخواهد بود نوروز 

گلی کو را نبوید آدمی زاد 

چو هنگام خزان آید برد باد 

 

 

 

حافظ :

 

ز کوی یار می‌آید نسیم باد نوروزی 

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی 

چو گل گر خرده‌ای داری خدا را صرف عشرت کن 

که قارون را غلط‌ها داد سودای زراندوزی 

ز جام گل دگر بلبل چنان مست می لعل است 

که زد بر چرخ فیروزه صفیر تخت فیروزی 

به صحرا رو که از دامن غبار غم بیفشانی 

به گلزار آی کز بلبل غزل گفتن بیاموزی 

چو امکان خلود ای دل در این فیروزه ایوان نیست 

مجال عیش فرصت دان به فیروزی و بهروزی 

طریق کام بخشی چیست ترک کام خود کردن 

کلاه سروری آن است کز این ترک بردوزی 

سخن در پرده می‌گویم چو گل از غنچه بیرون آی 

که بیش از پنج روزی نیست حکم میر نوروزی 

ندانم نوحه قمری به طرف جویباران چیست 

مگر او نیز همچون من غمی دارد شبانروزی 

می‌ای دارم چو جان صافی و صوفی می‌کند عیبش 

خدایا هیچ عاقل را مبادا بخت بد روزی 

جدا شد یار شیرینت کنون تنها نشین ای شمع 

که حکم آسمان این است اگر سازی و گر سوزی 

به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم 

بیا ساقی که جاهل را هنیتر می‌رسد روزی 

می اندر مجلس آصف به نوروز جلالی نوش 

که بخشد جرعه جامت جهان را ساز نوروزی 

نه حافظ می‌کند تنها دعای خواجه تورانشاه 

ز مدح آصفی خواهد جهان عیدی و نوروزی 

جنابش پارسایان راست محراب دل و دیده 

جبینش صبح خیزان راست روز فتح و فیروزی 


  

 

 

 


تبلیغات

آخرین بروز رسانی در جمعه, 14 مرداد 1390 ساعت 09:49
 

حکایات خواندنی




کلیه حقوق مادی و معنوی سایت پایگاه اینترنتی تیک متعلق به پدید آورندگان آن می باشد و هرگونه کپی برداری از آن پیگرد قانونی دارد.     طراحی سایت : سرورنگار

code security | suara benteng | hosting | it support | unpam | uzanc | hosting gratis | it konsultan |